این وب تعطیل شد!
این وب تا آخر دی ماه تعطیل میباشد و آپ نمیشود
رویای با تو بودن
این وب تا آخر دی ماه تعطیل میباشد و آپ نمیشود
حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم
حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم
حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو کشیدم
حیف شوقی که تو گفتی داری اما من ندیدم
حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم
حیف رویام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم
حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب
حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو تو خواب
حیف باوفایی من حیف عشق و اعتمادم
حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم
حیف فرصت های نقرم حیف عمرم و دقیقم
حیف هر چی به تو گفتم راس راسی حیف سلیقم
حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده
حیف احساس طلاییم حیف این عشق و عقیده
حیف شادیم توی روزی که میگن تولدت بود
حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود
حیف جمعه های دلگیر حیف شنبه های رنگی
حیف فکرایی که کردم واسه جستن بهونه
حیف عشقی که کسی نیس حالا قدرشو بدونه
حیف اون همه قسم ها که به اسم تو نخوردم
حیف نازی که کشیدم چون که طاقت نیاوردم
حیف اون کسی که دائم عاشقم بود توی رویا
حیف که تو از راه رسیدی اون ودادمش به دریا
حیف چیزی که ندارم حیف ذوقی که نکردی
حیف گرمیای دستم که سپردمش به سردی
حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت
حیف اعتماد اون روز حیف واژه ی خیانت
حیف اون همه دعاهام واسه ی تو شب یلدا
حیف اون چیزی که گم شد دیگه ام نمیشه پیدا
حیف اون شبی که گفتم پیش تو کمه ستاره
حیف اون حرفا که گفتی گفتم اشکالی نداره
حیف چشمایی که گفتم به تو با لبای خندون
حیف ارزوی دیدار با تو بودن زیر بارون
حیف هر چی که سپردم حیف هرچی که نبودی
حیف تکلیفم بیا و روشنش کن تو به زودی
دوستی گفت:
من دیگران را با سلام آشنا میکنم تو با نگاه . . . .
من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ
گفتمش بی تو چه باید کرد؟ عکس رخساره ی ماهش را داد
گفتمش همدم شب هایم کو؟ تاری از زلف سیاهش را داد
وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد
یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد
از معلمانم در مورد عشق پرسيدم هر كدام جواب هايي دادند:
از معلم ادبيات پرسيدم گفت:عشق شعري است كه مانند چشمه جاري در دل تو،سعدي،حافظ و... وجود دارد.
از معلم رياضي پرسيدم گفت:عشق به صورت هندسه اي است كه همه شما به خوبي از آن مي دانيد.
از معلم عربي پرسيدم گفت:عشق همان مذكر و مؤنث است.
از معلم فيزيك پرسيدم گفت:عشق جاذبه اي است دوست داشتني در قلب ما انسان ها.
از معلم شيمي پرسيدم گفت:عشق سنگ مذابي است كه به شدت در قلب ما برخورد مي كند.
از معلم زبان پرسيدم گفت:عشق همان I LOVE YOUاست.
از معلم زيست پرسيدم گفت :عشق قتلي است كه از شنيدن آن قلبمان به تپش مي افتد.
از معاون مدرسه پرسيدم گفت:يادم باشد در كارتكس انضباطي يادداشتش كنم.
و در آخر از مدير پرسيدم با لبخندي زيركانه گفت: اخراج
تا حالا تو زندگی این حس برات بوجود اومده (احساسش کردی) که دلت برای کسی اون قدر (اون قدر) تنگ میشه که دوست داری اونو از رویاهات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی بغلش کنی
نظر تو پست قبلییییییییییییییییییی
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
میگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.
خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.
به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.
دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟
در آواز شب اويز هاي عاشق؟
در چشمان يک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟
دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.
و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.
اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز
بخوانم.
کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.
مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به
دنيا نيايند.
مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.
مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو
هديه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.
دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.
دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.
دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت
كه عاشق اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم
هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.
وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو.
پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باشزندگی را دوست دارم نه در قفس.
عشق را دوست دارم نه در هوس.
تو را دوست دارم تا آخرین نفس...
دلم گرفته از آدمایی که می گن دوستت دارن
اما معنی شو نمی دونن
از اونایی که می خوان فقط مال اونا باشی
اما خودشون فقط مال تو نیستن
از اونایی که زیر بارون برات می میرن
اما وقتی آ فتاب شد همه چیز از یادشون میره
از اونایی که از ته دل دوسشون دارم
سلام دوستان عزیز این مطلب از دست نوشته های خودمه.خوشحال میشم نظراتتون رو دربارش اعلام کنید
میدونم...
میدونم دوسم نداری میدونم تنهام میذاری
میدونی دلنگرونم میدونی تنها میمونم
میدونم با دیگرونی
میدونم تو هم میدونی
میدونم تو هم میدونی که دلم هیچ جایی بند نیست
میدونم اگر تا صد سال دیگه پیشم نباشی دلت برام تنگ نیست
میدونی این دل من تنها می مونه
میدونی این دل من از دستت خونه
بابا رحم کن دل من تنها می مونه
اما اینو دل من دیگه میدونه
که با هیچ کس مثه تو عاشق نمونه
تو رفتی و منو از یاد بردی من موندمو خاطراتو حرفات. اینو بدون اگر تا بینهایت زنده باشم دوستت دارم
ممن امروز تاره این وب رو زدم امیدوارم تا آخرین روزی که وب رو آپ میکنم بیننده ی این وب باشید و یکی از پرترفدار ترین بینده های وبم
ممنون از بازدیدتون
اینم به خاطره روی ماه اولین بیننده تا آخرین بیننده:
کاش ندیده بودم تو را ، کاش آن روز که در وجود من طلوع کردی از تو روی برمیگرداندم تا در سایه وجود خود بمانم.
کاش نمی خندیدی و مرا به گریه مهمان میکردی ، قبل از آن دلخوشی تلخ که بر سر سفره اش نشستیم.
کاش تو را دیگر نمی دیدم ، کاش خزان تو را زودتر از من میگرفت.
اکنون جدایی بین ماست و دیوار تنهایی در کنارم، بر سرم سقف ندامت و در زیر پایم فرش حماقت.
الهی خزان شود زندگیت و طوفان ، سبزی بهار زندگیت را به زردی خزان برساند ، که بهار زندگیم را خزان کردی.
به دیدارم نیا، حتی در تنهایی ذهنم. که دیگر نمی خواهم حتی در رویاهایم با تو باشم. هر روز تنهاتر از دیروز ، هر لحظه خوشحال تر از قبل که دیگر نمی بینمت. اصلاً کاش هرگز ندیده بودم تو را
بای بای![]()